
دانلود رمان سیاهکار با لینک مستقیم | برای اندروید ،آیفون و تبلت ،pdf
- رمان: #سیاهکار
- مجموعه: #جلد_اول (جلد دوم هنوز موجود نیست❌.)
- نویسنده: #زهرا بهمنیخوی
- ژانـر: #عاشقانه #مافیایی #جنایی #پلیسی
خلاصه رمان سیاهکار:
سیاهکار، روایت سیاه بازیهای زندگی است. مافیاها به طرز آشکاری در شهر پرسه میزنند و مانند یک گرگ در یک شب ناب، زوزه کلتهایشان بلند میشود، نیش ظالمانه خود را برای شخصی تیز میکنند و در آخر…
نیلارز تنها در هفت روز آمیخته به سیاهیهای زندگی میشود و در یک شب که پدرش… چه میشود؟ در شبهای مافیا قصه من، چه کسی مورد هدف خواهد گرفت؟!
- همین الان تا دیر نشده این کتاب را از سایت پویادانلود بصورت رایگان دانلود کنید
قسمتی از متن رمان سیاهکار نوشته زهرا بهمنیخوی:
صدای تیک و تیک برخورد قطرات باران به پنجره،
تنها صدای حاکم در خانه بود.
از روی صندلی گهوارهای بلند شد
و به سمت پنجره قدم برداشت.
حال صدای پاشنه کفشهایش
هم سکوت چند روزه خانه را شکست.
دستانش را تکیه بر شیشه پنجرهای کرد
که قطرات باران با هزار ناز رویش سر میخوردند.
با دیدن شیشه خیس پنجره،
یاد گونههایش افتاد؛
گونههایی که یک ماه به لطف باران چشمهایش خیس میشدند.
آسمان ابری بود؛
درست مانند دلی که یک ماه در آتش تنهایی سوخته بود.
چشم هایش را بست و…
《یک ماه پیش》
بوقی برای سرایدار خانه باغش زد
و گوشیاش را به آن یکی دستش داد و گفت:
– اگه وقت کنم میام، چون امروز کلی کار دارم.
صدای عصبی سوگل باعث شد
لبخند محوی چاشنی صورت زیبایش کند.
– تو میای، همین که گفتم.
دختر یه بار کارهات رو تعطیل کن
و برای دوستهات وقت بذار!
تک خندهای کرد و گفت:
– بعدا حرف میزنیم، باید برم.
– اَه برو، بای.
تماس رو با لبخند قطع کرد و با استایل خاصی
فرمان ماشین را در دست گرفت
و به سمت شرکت پدرش حرکت کرد.
موزیک مورد علاقهاش را پلی
و در دلش با آهنگ همراهی کرد.
به چراغ قرمز که رسید، صدای موزیکش را پایین آورد
و دستی به موهای لخت و بلوندش کشید.
– چه بانویی!
نگاهی به سمند کنار ماشینش کرد
و در آخر نگاهش را به راننده ماشین دوخت
و عینک گران قیمتش را با حالت خاصی
از روی چشمهایش برداشت
و روی شالش تنظیم کرد و گفت:
– به این بانو نمیخوری ژیگول!
چراغ سبز شد و با سرعت مسیرش را ادامه داد.
با صدای گوشیاش سریع تماس را وصل کرد
و آن را روی اسپیکر گذاشت؛ صدای خواهرش
که تمام دنیایش بود در ماشین پخش شد.
– سلام خواهری، کجایی؟
همانطور که نگاهش به روبهرو بود، جواب داد:
– سلام عزیزم، دارم میرم شرکت، تو کجایی؟
نگاهی به ساعت کرد و ادامه داد:
– کلاس گیتارت تموم شد؟
– بله تموم شد. تو خونه منتظرت هستم.
بوقی برای نگهبان پارکینگ شرکت زد و در جواب خواهرش گفت:
– میبینمت.
این رمان ها را اگه نخوندی پویادانلود بهت پیشنهاد میکنه:









